تبليغاتX
شیشه عمر

شیشه عمر

امیدوار وصال معشوق

این ابرها عقیمند باران نخواهد آمد

دریا مپیچ برخود طوفان نخواهد آمد

دیشب دوباره بابا بی نان به خانه برگشت

آنجا که نان نباشد ایمان نخواهد آمد

ای شیخ با چراغت بیهوده گرد شهری

دیر است دیر دیگر انسان نخواهد آمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:59  توسط عاشق صفای بهشت  | 

یا رب نکن امید کس را تو نا امید

هفت سال از اولین باری که دیدمش و با همون اولین نگاه عاشقش شدم

گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:37  توسط عاشق صفای بهشت  | 

یا رب نکن امید کس را تو نا امید

هفت سال از اولین باری که دیدمش و با همون اولین نگاه عاشقش شدم

گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:36  توسط عاشق صفای بهشت  | 

دلم می خواد امینت باشم ای دل

سر کوچه کمیــــنت باشم ای دل

همون ساعت که از خونه درآیـــی

خودم فرش زمیـــنت باشم ای دل

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 0:42  توسط عاشق صفای بهشت  | 

گلی چیدم فرستادم برایت --- ولی آن را فشردی زیر پایت ...  مگر گل هدیه ناقابلی بود --- تو از گل بهتری جانم فدایت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 1:1  توسط عاشق صفای بهشت  | 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم‌من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن

تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم... 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:57  توسط عاشق صفای بهشت  | 

وقتي كسي رو دوست داري  حاضري جون فداش كني


حاضري دنيا رو بدي  فقط يك بار نگاهش كني


به خاطرش داد بزني  به خاطرش دروغ بگي


رو همه چيز خط بكشي  حتي رو برگه زندگي


وقتي كسي تو قلبته  حاضري دنيا بد باشه


فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه


قيده تمومه دنيا رو به خاطره اون ميزني


خيلي چيزا رو ميشكني تا دله اونو نشكني


حاضري بگذري از دوستايه امروز و قديم


اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم


حاضري قلبه تو باشه پيشه چشايه اون گرو


فقط خدا نكرده اون يك وقت بهت نگه برو


حاضري حرفه قانون رو ساده بزاري زير پات


به حرفه اون گوش بديو به حرفه قلبه با وفات


وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري


تولد دوبارته اسمشو وقتي ميبري


حاضري جونت رو بدي ، يه خار تويه دستشم نره


حتي يه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره


وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري


ديگه به چشمات نمياد اگر كه ثروتي داري


نزار كه از دستت بره اين گنجه خيلي قيمتي 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:56  توسط عاشق صفای بهشت  | 

خدا جونم خودت من و جوری آفریدی که نتونم نا امید بشم مگه نه؟

پس بهش بگو که من هستم تا وقتی این قلبم تو این سینه می تپه و تاوقتی این قلب تو این سینه

میتپه فقط تو توشی

اگه یروزی بفهمم که با این دلم بازی شده تنها کاری که میکنم،از خودت میخوام که خوشبختش کنی

کسی نتونه با دلش بازی کنه

با رنگ خون مینویسم که .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 1:47  توسط عاشق صفای بهشت  | 

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

ولی ؟؟؟ شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در اتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن اواره ی بشکسته حالم

ز هجرانت  ؟؟؟ بر زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

سحر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانت ای دوست

؟؟؟؟

دلا تا کی اسیر  یاد  یاری ؟!!

ز هجر یار تا کی داغداری ؟؟!!

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری

پریشانم   پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

به بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهساار سینه ی خاک

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چراااااااا ای نازنـــــــینم  بـــــــی وفـــــــایــــی ؟؟!!!

ز ماتم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آشفته کردی روزگارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آشفته کردی روزگارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزم دارد این دل هم خدااااااااااااا یی !

عزیزم دارد این دل هم خدااااااااااااا یی !

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 22:41  توسط عاشق صفای بهشت  | 

مرد و ارايشگر

روزي مردي براي كوتاه كردن موهايش به ارايشگاهي رفت!در ارايشگاه بحثي بين او و ارايشگر پيش امد  ارايشگر  مي گفت:خدايي وجود ندارد!!

اگر خدايي بود اين همه فقر،بدبختي ظلم و اختلاف طبقاتي وجود نداشت!اين همه انسان گرسنه روي زمين نبود!!هيچ كس بر ديگري ظلم نمي كرد و زمين را كثافت و بد بختي پر نكرده بود!!

در تمام مدت بحث مرد به حرف هاي ارايشگر گوش ميداد و حرفي نمي زد!!
ارايشگر مدام از خدا مي ناليد و صريحا اعتقاد داشت خدايي وجود ندارد!

پس از انكه اصلاح موي مرد تمام شد او از ارايشگر خداحافظي كرد و بيرون امد!!تمام طول راه را به حرف هاي ارايشگر فكر مي كرد!! نا گهان سرش را بلند كرد!مردمي را ديد كه موهاي نامرتبي دارند!عده اي از انها موهاي كثيف و ژوليده اي داشتند و عده اي هم موهاي مرتب و تميزي دارند!

ناگهان فكري به ذهنش رسيد !با عجله به سمت اراشگاه رفت!رو به ارايشگر كرد و با صراحت گفت:

هي چ ارايشگري در دنيا وجود ندارد!ارايشگر گفت:چرا وجود دارد،من ارايشگرم!
من وجود دارم!
مرد گفت:نه!!تو وجود نداري!اگر ارايشگري وجود داشت موهاي مردم اين قدر ژوليده و نا مرتب نبود!

ارايشگر با عصبانيت گفت :من وجود دارم اما مردم خودشان نزد من نمي ايند تا موها يشان مرتب شود!
مرد گفت::
خدا هم  وجود دارد مردم خودشان پيش خدا نمي روند تا مشكلاتشن حل شود!
و اراييشگر سكوت كرد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 0:11  توسط عاشق صفای بهشت  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست         بی وضو در كوچه ی لیلا نشست

سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او               پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او

 گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای             بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای

 جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای           واندر این بازی شکســتم داده ای

نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی        دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن         من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم             این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم             در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم

سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی            من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی

 عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم           صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم

       کردمت آوارهء صحـــــــــــــــــرا نشد                  گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد

سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت             غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولـــــی               دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی

 مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی          در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی

حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود             درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم          صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 23:46  توسط عاشق صفای بهشت  | 


دوری عشق های کوچیکو از بین می بره

امّا به عشق های بزرگ عظمت میده

مثل باد که یه کبریتو خاموش میکنه امّا شعله ی آتش و

بزرگتر میکنه.............

یه سوال:

اگه عشق یطرفه باشه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 0:8  توسط عاشق صفای بهشت  | 

در دیار عاشـــــقان تزویـــــــــر نیست                   صحبتی از عقل با تــــــــدبیر نیست

از ستم از جــــــور و از نامردمـــــــــی                   نیست آثاری کسی دلــــگیر نیست

از زمین عاشــــــقی گـــــــــل سرزند                    در دیار عشـــــق یک دل پیر نیست

غـــــــــــم ز عقـــــل فتنه گر آید برون                    عقــــــــــــل گردد مایۀ رنــــــــج درون

عقل انســـــــــــــان اینهمه بیداد کرد                    بعد بنشــــــــــست و از آن فریاد کرد

مرغ عاشـــق طالب جانــــــانه است                    مرغ عـــــاقل سوی دام و دانه است

چون به دام افتد تحمــــــــــل بایدش                     رنج و حرمان و مصـــــــــــیبت آیدش

هر که رنجی می برد از عقل اوست                     در پی گنجی که بر عقلش نکوست

عاشـــــق آزاده با انــــــدک بساخت                     در بلا دیـــــــــــن و دل خود را نباخت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:33  توسط عاشق صفای بهشت  | 

تو دانی که عشــــق حقیقی چه باشد                               ببخشد فراوان و بخشش نخـــواهد

اگر عاشـــــقی عشـــــــــق ورزی نماید                               زخود کاهد امّا زعشقش نکـــــاهد

توقع چو سر زد ز عشـــــق و محـــــبت                                شود آنچه گفتند،مشکل فزایـــــــد

نباشد دگر عاشـــــــــق و هست عاقل                                هرآنکس که شایدو باید نمایـــــــــد

به سودای عقل ار شود هر که عاشق                                به بازار دل هــــــــــــا،پشیزی نیرزد

هر آنکس که خواهد نسوزد زعشقش                                بدون طمع باید او عشــــــــــق ورزد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:19  توسط عاشق صفای بهشت  | 

سال پیش بود یادش بخیر

عمه ام مریض بود چون پسراش زنجان نبودن و شوهرشم فوت کرده بود من اینور اونور میبردمش)مطب دکتر(بخاطر همینم خیلی بهش عادت کرده بودم.

تو دانشگاه داشتیم با کسی که حسرتش تا به ابد تو دلم می مونه درس میخوندیم،البته دوستشم بود،

که خواهرم زنگ زد ،گوشی رو برداشتم که دیدم با بغض گفت کجایی نمیای خونه،گفتم دارم درس میخونم که گفت پاشو بیا عمه تموم کرد(سرطان داشت)،وقتی کسی که حسرت داشتن بزرگترین کسیرو که میخواستم بهش برسم تو دلم گذاشته قضیه رو فهمید،گفت پاشو دیگه بسه پاشو برو خونه باید تو خونه باشی،ولی من با اینکه خیلی ناراحت شده بودم چون تو بهترین شرایط و بهترین وقتو بهترین کسم کنارم بود دوس داشتم بشینم کنارش ولی کوتاه نیومدو گفت پاشو برسونیمت آخه ماشین نداشتم،رسوندنم خونه وقتی خواستم خداحافظی کنم چشمش افتاد به چشام......

اومدم خونه دیدم خیلی شلوغ،رفتم تو اتاق خودم کمی آروم شم ولی فایده نداشت تنها چیزی که می تونست آرومم کنه این بود که پیش کسی باشم که عاشقشم،رفتم پایین وقتی پسر عمم منو دید محکم بغلم کردو شروع کرد به گریه کردن ،هی میگفت تو خیلی به مامانم زحمت کشیدی......

رفتم نشستم تو آشپزخونه،بهترین وقت بود که یه اس ام اس بیادو آرومم کنه که همینم شد و اس ام اس اومد که پاشو بیا میخوام ببینمت زود رفتم سر قرار همیشگی وقتی اومد نشست تو ماشین انگار دنیارو بهم دادن ،نه انگار واقعا خوشبخت ترین آدم دنیا من بودم نمیدونم خودش این دست نوشته رو میخونه یا نه؟؟؟

ولی اگه با خوندن این متن و مرور خاطرات ذره ای ناراحت میشه خدا کنه نخونه.....

دستش تو دستام بود تو اوج آسمونا بودم نه این آسمونایی که شما فکر میکنید ،مکان قرارم نزدیک به بهشت من بود که اینجا عکسشو میبینید البته الان به خیال بعضیا اون خراب شده.....

نمیدونم میتونم اسم خودمو بزارم عاشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه عاشق بودم کسی رو که سر راهم قرار گرفته رو نابود میکردم!!!!!!!!!

اگه عاشق بودم دست بردار نبودمو هر لحضه با اس و زنگ زدنم اعصابشو خورد میکردم!!!!!!!!!۱۱

اگه عاشق بودم خودمو میکشتم!!!!!!!!!!!

اگه عاشق بودم ..............!!!!!!!!!!!

نه نمی خوام عاشق باشم !!!!!!!!!!!!۱

میخوام خوش باشه،با کسی که میخواد ولی از خدا میخوام تا ابد خوش باشه نه یه مدتی که کوتاهه.....

بعدا اگه تونستم ودرک کردم میگم که عاشق کیه؟؟

سالگرد عممه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 14:39  توسط عاشق صفای بهشت  | 

گوشیم داره می لرزه........

وای شیشه ی عمرمه

شیشه ی عمر:برام یه فال حافظ می گیری؟؟؟

من:آره عسلم می گیرم الآن

خونه ی خودمون نیستم،ازشون میپرسم دیوان حافظ دارین؟؟؟؟

ندارن..........زود رفتم ازخونمون دیوان حافظ و برداشتم تو راه که میومدم

من:نیت کن خانومم

شیشه ی عمر:نیت کردم

براش فال گرفتم چند بیت اول براش فرستادم

شیشه ی عمر:اسممو صدازدو گفت چه جالب مامانمم برام فال گرفت همین اومد

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سال پیش همین موقع بود شب یلدا

رو شعره خیلی فکر کردم معنیش وصال بود نه جدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

برای شب یلدا هم فردایی هست مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب یلداتون مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:47  توسط عاشق صفای بهشت  | 

خودت میدونی میدونم دلیل رفتنت چی بود....
اما میتونستی نری... چرا میگی قسمت نبود؟؟؟...
اگه قسمت نبود چرا تو موندی....
 خداچرا ما رو به هم رسوندی....
اگه میدونستی یه روزی میری چرا روزا رو تا اینجا کشوندی....
چی بودم ؟؟چی شدم به خاطر تو؟؟...
ولی پشت دلم رو خالی کردی....
حالااسمت میاد گریم میگیره....
نمی دونی که با دلم چه کردی؟؟..
اگه در حق تو خوبی نکردم....
بدون که خالی بود دستای سردم...
ولی من در عوض هر چی که بودم...
بااحساسات تو بازی نکردم...
اگرچه میدونم دوسم نداری ...
به هر در میزنم تنهام نذاری....
اگر پای کسی هم در میونه..
بذار اسمت اقلا روم بمونه...
دم آخر بذار دس روی دستام...
بذار بهت بگم دردم چی بوده...
فقط لطفی کن و حرفامو بشنو...
شاید دیگه نگی قسمت نبوده...
اگه تصمیم رفتن رو گرفتی...
ببخش اگه پشیمونت نکردم....
آره  ....من واسه تو کم بودم اما....
با احساسات تو بازی نکردم.......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:37  توسط عاشق صفای بهشت  | 

دلم گرفته ای خــــــــــــدا،چقدر باید غم بکشم؟

                                 زروی دیدن رخش،چگــــــــــــــونه من دل بکشم؟

خدای مهربـــــــون من،خودت اینو خوب میدونی

                                 که من بدون اون گلم،نمیــــــشه که نفس کشم

خدا میدونم که غمـــــــش،در میاره من و زپـــــــا

                                 خودت کمک کن ای خدا،که من رخش رو بکشم

تو حسرت دیدن اون،چشام پر از اشک خــــــــدا

                                 به غیر اون تو این سرا،روی چشـام پرده کشــــم

خودت می گی که نا امید،بی نصیب زلطف حق

                                 تو این سرای نا مرام،نقش امـــــــیــــد و میکشم.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:27  توسط عاشق صفای بهشت  | 

می خوام ببینمت گلم،آخه بگو کجـــــــــــــــایی تو

                                     می خوام صداتو بشنوم،محـــــــرم راز کجایی تو

تو حســــــــرت دیدن تو،من شب و روزم قاطیـــــــه

                                     دنیا بدون تو غمه،اکســـــــــــــــــــیژنم کجایی تو

اون روزای باتـــــــو بودن،محـــــــــــــاله که یادم بره

                                     بیا بشین کنارمو،بگو نفـــــــــــــــــــس کجایی تو

دنیا سرای ماتـــــــــــمه،اگه کـــــــــــــــنارم نباشی

                                     شیشه ی عمر دل من،بگو که گـــــــل کجایی تو

می خوام اینو خوب بدونی،هستی من فقط تویی

                                     اگه نباشی تو پیشم،من می میــــرم کجایی تو

رو دیوار پس کوچتون،نوشته ام بهشــــــــــــت من

                                     صاحب این خونه تویی،ســــــــاغر من کجایی تو

همه میگن بزار بره،برنمی گرده اون دیــــــــــــــــگه

                                     میگم تا روح تو جسممه،سلطان قلب کجایی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:52  توسط عاشق صفای بهشت  | 

بی تو،مهتاب شبی ، بازاز آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم،گل یاد تو،درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یلدم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه،محوتماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خ.شه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحراوگل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :"از این عشق حذر کن"

لحضه ای چند بر این آب نظر کن

آب،آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فرداکه دلت با دگران است

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم "حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم."

باز گفتم که "تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم"

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو،امّا،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:26  توسط عاشق صفای بهشت  |